تبليغاتX
قـبـیـلــه پــــرواز

قـبـیـلــه پــــرواز

قـبـیـلــه پــــرواز ، با هم بودن را احساس کنیم :: We Are Stable To End Of Time

حال و هوای مشهد ، قطعه ای از بهشت

 


مشهدالرضا ، نقطه‌ای از زمین كه آرامگاه امام مهربانی‌ها گردیده ، همزمان با ولادت امام رضا ( ع ) سراسر غرق نور و شادي است . در سالروز خجسته‌ ميلاد هشتمين اختر تابناك آسمان ولايت ، جاي‌جاي شهر مشهد به ويژه حرم مطهر رضوي ، مساجد ، تكايا و حسينه‌ها و بازار‌ها يکپارچه چراغاني و آذين‌بندي شده است و زائران و مجاوران در جشن ميلاد حضرت رضا( ع ) شركت كرده و با ميوه و شيريني و شربت پذيرايي مي‌شوند . جای تک تک دوستان خوبم در ایران ویکی سبز ، دیشب یعنی 15 مهرماه سال 1390 رفتم به پابوس آقا امام رضا ( ع ) دلم نیومد این حال و هوای خوش و با شما دوستان شریک نشم به خاطر همینم یه سری عکس از حرم اما رضا ( ع ) با گوشی تلفن همراهم گرفتم که خیلی آماتوریه اما شما به بزرگی خودتون ببخشید .

به زودی تصاویر بیشتری اضافه خواهد شد . . .  !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:57  توسط حمزه بجنوردی  | 

دوزخ چه مکانی است؟

دوزخ، اسمی برای آتش برافروخته شده خداوند است كه با آن، مستحقان را كیفر می دهد؛ چنان كه به معنای مكانی است كه خداوند، كافران، دشمنان خدا و ستمگران را در آن عذاب می كند.(1)دوزخ دارای ظرفیت بسیار بالا و اشتهای بی حد و اندازه و سیری ناپذیر است: «یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتََلأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزیدٍ؛ (به خاطر بیاورید) روزی را که به جهنّم می‏ گوییم: آیا پر شده ‏ای؟ و او می ‏گوید: آیا افزون بر این هم هست؟».(2)وقتی آن را می آورند: «وَ جی‏ءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ اْلإِنْسانُ وَ أَنّی لَهُ الذِّکْری»(3)، همه كسانی را كه از حق و حقیقت اعراض كرده اند، از كافران و مشركان و فاسقان و منافقان به سوی خود فرا می خواند: «کَلاّ إِنَّها لَظی * نَزّاعَةً لِلشَّوی * تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّی.»(4)آیات قرآن کریم همگی بیانگر آن است که، دوزخ از نوعی ادراك و احساس برخوردار است؛ افزون بر اینكه به پرسش های خداوند نیز پاسخ می دهد: «یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتََلأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزیدٍ»(5) و برای دریافت هر چه بیشتر دوزخیان، درخواست خود را مطرح می سازد و با خداوند به تكلم می پردازد.
پدیده ای بسیار بزرگ به نام دوزخ
دوزخ بسیار بزرگ است. قرآن از آن به یكی از دو پدیده بزرگ در كنار بهشت یاد می كند: «وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ * لا تُبْقی وَ لا تَذَرُ * لَوّاحَةٌ لِلْبَشَرِ * عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ * وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النّارِ إِلاّ مَلائِکَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاّ فِتْنَةً لِلَّذینَ کَفَرُوا لِیَسْتَیْقِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ یَزْدادَ الَّذینَ آمَنُوا إیمانًا وَ لا یَرْتابَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِیَقُولَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْکافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاّ هُوَ وَ ما هِیَ إِلاّ ذِکْری لِلْبَشَرِ * کَلاّ وَ الْقَمَرِ * وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ * وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ * إِنَّها َلإِحْدَی الْکُبَر؛ و تو نمی ‏دانی «سقر» چیست. (آتشی است که) نه چیزی را باقی می‏ گذارد و نه چیزی را رها می ‏سازد. پوست تن را بکلّی دگرگون می ‏کند. نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده ‏اند. مأموران دوزخ را فقط فرشتگان(عذاب) قرار دادیم و تعداد آنها را جز برای آزمایش کافران معیّن نکردیم تا اهل کتاب [یهود و نصاری] یقین پیدا کنند و بر ایمان مؤمنان بیفزاید، و اهل کتاب و مؤمنان (در حقّانیّت این کتاب آسمانی) تردید به خود راه ندهند، و بیماردلان و کافران بگویند: خدا از این توصیف چه منظوری دارد؟! (آری) این گونه خداوند هر کس را بخواهد، گمراه می ‏سازد و هر کس را بخواهد، هدایت می ‏کند و لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمی ‏داند، و این جز هشدار و تذکّری برای انسان ها نیست؛ اینچنین نیست که آنها تصوّر می ‏کنند، سوگند به ماه و به شب، هنگامی که (دامن برچیند و) پشت کند، و به صبح هنگامی که چهره بگشاید، که آن (حوادث هولناک قیامت) از مسائل مهم است».(6)به طوری که بزرگی دوزخ فراتر از بیان و ادراك آدمی است و به عبارتی از نوعی فراگیری و احاطه شگفت برخوردار است كه همه دوزخیان را كه شمار آنان چند برابر بهشتیان است، دربرمی گیرد.این آب، مایع چركینی است كه یا از پوست های دوزخیان جاری می شود و یا از چرك و خون جاری شده از زنان زناكار می باشد این نوشیدنی كه گنداب بسیار سردی است، در درون آتش دوزخ باعث می شود كه عذاب دوزخیان تشدید شود
آشامیدنی های دوزخی

قرآن برای اینكه آدمی را از عذاب دوزخ پرهیز دهد و از نزدیكی به عوامل ورودی آن باز دارد، به تصویر و ترسیم آشامیدنی های دوزخی پرداخته است.یكی از این نوشیدنی های دوزخی آب های داغ و جوشان است: «أُولئِکَ الَّذینَ أُبْسِلُوا بِما کَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ»(7) كه از خصوصیات این آب جوشان این است كه همانند مس گداخته شده می باشد: «وَ إِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ»(8) كه بر اثر نوشیدن آن، اندرون دوزخیان متلاشی می شود: «وَ لَهُمْ فیها مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِی النّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیمًا فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ».(9)این آب، مایع چركینی است كه یا از پوست های دوزخیان جاری می شود: «جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ * هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ»(10) و یا از چرك و خون جاری شده از زنان زناكار می باشد: «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدیدٍ».(11)این نوشیدنی كه گنداب بسیار سردی است، در درون آتش دوزخ باعث می شود كه عذاب دوزخیان تشدید شود: «هذا ما تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسابِ * إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ * هذا وَ إِنَّ لِلطّاغینَ لَشَرَّ مَآبٍ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ * هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ.»(12)
آتشگیره های دوزخی
برخی از دوزخیان از این ویژگی برخوردارند كه در حكم آتشگیره به شمار می آیند. از آتشگیره های دوزخی می توان به هفت شخص و طائفه اشاره كرد كه عبارتند از:آل فرعون و تكذیب كنندگان وحی و آیات الهی: «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئًا وَ أُولئِکَ هُمْ وَقُودُ النّارِ * کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اللّهُ شَدیدُ الْعِقابِ»؛ «ثروت ها و فرزندانِ کسانی که کافر شدند، نمی‏ تواند آنان را از (عذابِ) خداوند باز دارد؛ (و از کیفر، رهایی بخشد.) و آنان خود، آتشگیره دوزخند. (عادت آنان در انکار و تحریفِ حقایق) همچون عادتِ آل فرعون و کسانی است که پیش از آنها بودند؛ آیات ما را تکذیب کردند و خداوند آنها را به (کیفر) گناهانشان گرفت؛ و خداوند شدید العقاب است.»(13)جهنم شیطان عذاب زنجیر فریاد جنیان ستمگر: « قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآنًا عَجَبًا * یَهْدی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَدًا ...»؛ «بگو: به من وحی شده است که جمعی از جنّ به سخنانم گوش فراداده‏ اند، سپس گفته‏اند: «ما قرآن عجیبی شنیده‏ایم ... که به راه راست هدایت می ‏کند، پس ما به آن ایمان آورده ‏ایم و هرگز کسی را شریک پروردگارمان قرار نمی‏ دهیم! و اینکه بلند است مقام با عظمت پروردگار ما، و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است و این که سفیه ما (ابلیس) درباره خداوند سخنان ناروا می‏ گفت! و این که ما گمان می‏کردیم که انس و جنّ هرگز بر خدا دروغ نمی ‏بندند! و این که مردانی از بشر به مردانی از جنّ پناه می ‏بردند، و آنها سبب افزایش گمراهی و طغیانشان می ‏شدند ... و اینکه ما یقین داریم هرگز نمی‏توانیم بر اراده خداوند در زمین غالب شویم و نمی ‏توانیم از (پنجه قدرت) او بگریزیم! و اینکه ما هنگامی که هدایت قرآن را شنیدیم به آن ایمان آوردیم؛ و هر کس به پروردگارش ایمان بیاورد، نه از نقصان می ‏ترسد و نه از ظلم! و اینکه گروهی از ما مسلمان و گروهی ظالمند؛ هر کس اسلام را اختیار کند راه راست را برگزیده است، و امّا ظالمان آتشگیره و هیزم دوزخند.»(14)سنگ ها و کافران: (به نظر می رسد كه این سنگ ها توصیفی از انسان هایی باشد كه سنگ و یا همانند آن شده اند) «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتی وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ.»(15)مشركان و معبودهای دروغین و باطلی كه مشركان آنها را به عنوان بت، ستایش و پرستش می كردند: «إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ».(16)

 

پی نوشت  ها:

1. راغب اصفهانی، مفردات، ص 209.

2. ق: 30.

3. فجر: 23.

4. معارج: 15 ـ 17.

5. ق: 30.

6. مدثر:27 ـ 35.

7. انعام: 70.

8. کهف: 29.
   

9. محمد: 15.

10. ص: 57ـ56.

11. ابراهیم: 16.

12. ص: 57ـ53.

13. آل عمران: 10و 11.

14. جن: 15 ـ 1.

15. بقره: 24.

16. انبیا: 98.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:50  توسط حمزه بجنوردی  | 

Money Story !


In The Name Of Most Compassionate

Money can buy you a house , but not a home to cool down and relax in

It can buy you a clock , but it can't turn it back and buy you a second chance

I can buy great positions with it for you alright ! But not the respect

I can get you a bed with money , but not a good night's sleep

You can buy lots of books , but not the knowledge in them

Money can bring you medicine , but not the cure

You can even buy yourself blood ! But . . . not life

So , it's like they say

Live for life itself

Not for the money


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:59  توسط حمزه بجنوردی  | 

وقتی مرتضی موجی شد!

توی بانک که دیدمش،مرتضی رو می گم . سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، 62 تا 82 می شه 20 سال...82 تا 89 هم 7سال...روی هم 27 سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟»لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد!

ـ حال شما خوبه!

درست مثل 27 سال قبل پاسخ داد؛ با این تفاوت که آن زمان 17 سال داشت و صورتش گندمی و شفاف بود. و البته لبخندی که آن زمان هم لبش باز نمی شد اما حس می کردی خنده تا عمق جان و دلش کش دارد! موهای فلفل نمکی اش را خاراند و گفت: « شرمنده، اسمتون رو فراموش کردم...شما؟»

ـ لشکر 19...عملیات خیبر...پل طلائیه...بلندگو دستی...رسیدم بالای سرت، موج گرفته بودی و همه ی تنت پُر از ترکش...

اشاره کردم به آستین چپ کُت ام که از بازو به پایین خالی بود.

ـ این دست رو اون شب روی پُل، جا گذاشتم!

زُل زد به آستین خالی کُت ام و فکر کرد. یک آن نشست روی موزائیک های جگری رنگ کف بانک و مثل  جنین توی خودش جمع شد. پلکش را محکم فشار داد روی هم و  کلمه ها را با صدای بلند از دهان بیرون ریخت: « تق تق...به پیش رزمندگان...بوم بوم...پیروزی نزدیکه...کُپ کُپ...درود بر شما دلیر مردان کفر ستیز...تتتق تتتق...مرگ بر صدام...»پلک بسته، روح و جسمش پرواز کرده بود به نیمه شب حمله! شبی که روی جاده باریکی شنی که دو سمتش نی زار بود و باتلاق، گردان ما زیر آتش توپخانه و خمپاره سنگین دشمن به سمت پل طلائیه، پیشروی می کرد و او خونسرد با بلندگوی دستی همه را تشویق به پیش روی و تصرف پل می کرد! 

و او صحنه های آن شب را بعد از 27 سال دقیق و با هیجان با لرزش تنش توصیف می کرد. دست و پایم را گم کردم. کنارش زانو زدم. هر چه کارمند و ارباب رجوع داخل بانک بود، دور ما حلقه زدند. هر کس چیزی می گفت: «...غشی و حمله ای...خدا شفاش بده...آقا فیلم درآورده...بیچاره...تاتر بازی می کنه...موج خورده...دارو و قرصی...اورژانس...»

صدایش زدم، چشم باز نکرد. عذاب وجدان داشتم. مانده بودم چه بکنم که زنی چادر مشکی ،مرا پس زد و با بغض گفت: « برید کنار آقا...دوباره این جور شد...کی از جنگ حرف زده؟»

زن پوشه قرمز داخل دستش را زمین انداخت و شانه های او را گرفت و تکان داد.

ـ بسه تو رو خدا...با توام...چشمات رو باز کن...

 وقتی تکان های دست تأثیری نگذاشت. زن محکم خواباند توی گوش او. پلک هایش که باز شد، حرف هایش تمام شد. هاج و واج سیلی زن بودم که پوشه قرمز را برداشت. زیر بغل او را گرفت و از بانک خارج شدند.        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:24  توسط حمزه بجنوردی  | 

عاقبت اخراجیها معراجی ها شدند+دانلود تیتراژ اخراجیهای 3

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود

پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها

قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند

از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند

عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را

“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!

هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها

با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از “شکست حصر آبادان” بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در “فتح المبین”

از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!

از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!

از “بقایی” از “بروجردی” بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست

تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند

شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند

نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود

ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند

زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود

در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند

لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند

آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند

وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!

تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما

رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم

بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !

عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز

یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است

درد دارم، نی لبک… بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگیز از روحم گذشت


دانلود تیتراژ پایانی فیلم اخراجی های 3

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 17:46  توسط حمزه بجنوردی  | 

اتل متل دوکوهه . . .

یه قطعه از بهشته

رو خاک بی نظیرش

رد پای فرشته

چندتا آپارتمانن

پراز سوراخ ترکش

اینجا همش می وزه

یه بوی خوب و دلکش

اینجا پر از خاطره ست

ازون روزای جنگی

صدای بی سیم میاد

چشات رو که ببندی

:«الو الو حاج همت،

حاجی گوشی رو وردار

وقت زدن به خطه

منتظریم علمدار»

 

تو میدون صبحگاهش

رزمنده ها جمع شدن

حاجی رو دوره کردن

پروانه و شمع شدن

تو چهره شون می شد خوند

کم کم دارن می پّرن

جونشون و می دن و

عشق حسین می خرن

نمی دونم چی داره

این پادگان خاکی

اشک چشت درمیاد

اینجا که پا می زاری

یه لحظه بی خود میشی

داغ میشی ، گر می گیری

اگه دعا نخونی

دق می کنی می میری

 

یادم میاد اون اول

نذاشتن که بیام تو

هی جلومو گرفتن

گفتن مجوّزت کو؟

چه لحظه های سختی

انگار تو روز محشر

در بهشت رو بستن

گفتن بمون پشت در

به هر دری می زدم

نذر و دعا میکردم

من روح حاج همت و

همش صدا می کردم

حالا کنار این حوض

اشک چشام میباره

اینجا همون آبه که

پر شده از ستاره

حسینیه یه جایی

واسه خدایی شدن

از همه دل بریدن

تو جبهه راهی شدن

وقت خداحافظی

قلبت رو جا می ذاری

قول می دی که تو راه

شهیدا پا بذاری

خدا کنه همیشه

این قول یادت بمونه

اون وقته که یه روزی

جات توی آسمونوه...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 23:5  توسط حمزه بجنوردی  | 

 
سايت را صفحه ي خانگي خود کنيد